تبلیغات
فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز
فونت زیبا ساز
بسم الله الرحمن الرحیم - سلام به کلاس دومی ها خوش آمدید کلاس دومی ها - نویسنده های کوچک

کلاس دومی ها

سمایی بود هر که ساعی بود

   قصّه های کوچیک کوچیک قد نخود امّا لذیذ و خوش مزه مثل نخود (امیر صالح جهانشاهی 6 ساله دبستان پسرانه سما شماره ی 2


مثل یک توپ

فکر می کنین زمین همش یه جا ایستاده ؟ !

نه دیگه اون همش می چرخه هم دور خود و هم به دور خورشید چه فایده داره که زمین بچرخه دور خورشید ؟ !

باعث میشه سفر کنیم به فصل گل های قشنگ یعنی بهار و فصل گرم سال که هست تابستان . بعد میشه پاییز قشنگ و رنگارنگ . و آخر هم ، زمستان با برف و باد و باران و هم آدم برفی شاد و خندان راستی اگه زمین دور خودش نچرخه ؟ !

اون وقت نداریم شب ها رو پس از روز یا روزها رو پس از شب امّا بگم شکل زمین شکل کره است .

حالا کره مثل چیه ؟ ! درست گفتی ! اون گرده مثل یک توپ .

 

 

مثل یه دوست مهربون

امروز علی چاشت نیاورد، حتماً تو خونه جا گذاشته امّا من که چاشت دارم یک کمی هم به اون میدم یادمه اون روز که علی چند تا شکلات خوش مزه از تو جیبش بیرون آورد دلم می خواست امّا نداد ولی باز هم اشکال نداره امروز بهش چاشت میدم تا بدونه دوستی خوبه . اصلاً یادش نیاوردم گفتم علی ناراحت نباش از چاشت من بهت میدم هر چی که داشتم نصف کردم و دادم بهش ، به صورتش نگاه کردم با مهربونی خندیدم مثل یه دوست مهربون .

 

 

 

پسرک در آسمان

آن شب پسرک دلش می خواست پرواز کند و به آسمان برود امّا با خودش می گفت حیف که بال ندارم فرشته مهربان صدای او را شنید و به او یک بادکنک خیلی خیلی بزرگ داد پسرک نخ آن را گرفت و بالا رفت بالا و بالاتر نزدیک ابرها و کنار پرنده ها .

امّا یک پرنده که از دیدن این بادکنک بزرگ تعجب کرده بود از روی کنجکاوی به آن چند تا نوک زد بادکنک سوراخ شد و هوای داخل آن کم کم خارج می شد و پسرک به سمت پایین می رفت انگار هوا کمی سرد شده بود . خرگوش خانم که داشت بادبادک بازی می کرد بادبادکش را به گنجشک داد و گنجشک پرواز کرد و بادبادک را برد تا به پسرک برساند آن ها می خواستند او با سرعت کمتری پایین بیاید .

پسرک دستش را دراز کرد تا نخ بادبادک را بگیرد امّا باد نخ را را به این طرف و آن طرف می برد بادِ بادکنک هم داشت تمام می شد ولی درست هنگامی که پای پسرک به زمین می رسید نخ را گرفت زمین نرم نرم بودو نخ هم نرم نرم بود .

پسرک چشمش را باز کرد دید که به جای نخ بادبادک ، بالش را در دستش گرفته است تازه فهمید که در خواب شیرین به سر می برده و آن زمین نرم همان رختخواب گرم و نرمش بوده است . بالش را در آغوش گرفت و چشم هایش را بست و با خودش گفت : « پرواز خوبی بود هوا کمی سرد بود ولی حالا گرم است و خیلی هم نرم است .» کسی چه می داند شاید پسرک فردا شب آرزو کند با همین رختخواب گرم و نرمش به آسمان ها برود !

 

نام داستان : قول می دهم

 نویسنده : علی رضا ظهوریان

یک روز من و محمد علی داشتیم بازی می کردیم که یک دفعه امیر آمد و گفت :

بچّه ها بیاییم بازی کنیم . امّا دوست هایم با امیر بازی نکردند بعد از پیش ما

رفتند و من تنها ماندم امیر گفت : چرا بچّه ها با من بازی نکردند ؟ گفتم : چون تو

به بچّه ها محبّت نکردی .

امیر گفت : پس چه کار کنم ؟

من گفتم : کارهای خوب کن . با بچّه ها خوش رفتار باش . امیر پرسید : چه

جوری ؟

با تلاش و کوشش می توانی خوش رفتار باشی . بعد می توانی بازی های

خوبی کنی . امیر حرف من را گوش نکرد و گفتم : قول می دهی ؟ امیر گفت :

قول می دهم . زنگ به صدا آمد و هنوز امیر نیامده بود . از او پرسیدم : چرا نمی

آیی توی صف ؟ امیر هیچی نگفت و به کلاس رفت .

من فکر کردم و فکر کردم و فهمیدم که دروغ گفته است . بعد گفتم : تو مگر قول

ندادی که با دوستانت خوش رفتار باشی ؟ او جوابی نداد .

                                                      

مجله اینترنتی دانستنی ها ، ،